رباعیات مولانا
دلدار ز پردهای کز آن سوسو نیست
دلدار ز پردهای کز آن سوسو نیست میگفت بد من ارچه آتش خو نیست چون دید مرا زود سخن گردانید کو آن منست این سخن…
از گل قفس هدهد جانها تو کنی
از گل قفس هدهد جانها تو کنی از خاک سیه شکرفشانها تو کنی آن را که تو سرمهاش کشیدی او داند کاینها ز تو آید…
از جان بگریزم ار ز جان بگریزی
از جان بگریزم ار ز جان بگریزی از دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر…
هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان
هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان هم جسم از آن اوست همه دیده و جان وان چیز دگر که نیست گفتن…
تا ظن نبری که این زمین بیهوشست
تا ظن نبری که این زمین بیهوشست بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست چون دیک هزار کف بسر میآرد تا خلق ندانند که او در…
میگردد این روی جهان رنگ به رنگ
میگردد این روی جهان رنگ به رنگ وز پرده همی بیند معشوقهٔ شنگ این لرزهٔ دلها همه از معشوقیست کز عشق ویست نه فلک چون…
با شب گفتم گر بمهت ایمانست
با شب گفتم گر بمهت ایمانست این زود گذشتن تو از نقصانست شب روی به من کرد و چنین عذری گفت ما را چه گنه…
مستم ز خمار عبهر جادویت
مستم ز خمار عبهر جادویت دفعم چو دهی چو آمدم در کویت من سیر نمیشوم ز لب تر کردن آن به که مرا درافکنی درجویت
ای دل ز جهانپان چرا داری بیم
ای دل ز جهانپان چرا داری بیم حق محسن و منعم و کریمست و رحیم تیر کرمش ز شصت احسان قدیم در حاجت بنده میکند…
دوش از سر مستی بخراشید رخم
دوش از سر مستی بخراشید رخم آندم که زروش لاله میچید رخم گفتم مخراشش که از آنروز که زاد از قبلهٔ روی تو نگردید رخم





