رباعیات مولانا
طبعی نه که با دوست در آمیزم من
طبعی نه که با دوست در آمیزم من عقلی نه که از عشق بپرهیزم من دستی نه که با قضا درآویزم من پائی نه که…
بر شاه حبش زنیم و بر قیصر روم
بر شاه حبش زنیم و بر قیصر روم پیشانی شیر برنویسیم رقوم ما آهن لشکر سلیمان خودیم جز در کف داود نگردیم چو موم
هوش عاشق کجا بود سوی نسیم
هوش عاشق کجا بود سوی نسیم هوش عاقل کجا بود با زر و سیم جای گلها کجا بود باغ و نعیم جای هیزم کجا بود…
روزی به خرابات گذر میکردی
روزی به خرابات گذر میکردی کژ کژ به کرشمهای نظر میکردی آنها که جهان زیر و زبر میکردند چون کار جهان زیر و زبر میکردی
امشب شب من بسی ضعیف و زار است
امشب شب من بسی ضعیف و زار است امشب شب پرداختن اسرار است اسرار دلم جمله خیال یار است ای شب بگذر زود که ما…
عارف چو گل و جز گل خندان نبود
عارف چو گل و جز گل خندان نبود تلخی نکند عادت قند آن نبود مصباح زجاجه است جان عارف پس شیشه بود زجاجه سندان نبود
بر من در وصل بسته میدارد دوست
بر من در وصل بسته میدارد دوست دل را بعنا شکسته میدارد دوست زین پس من و دلشکستگی بر در او چون دوست دل شکسته…
و هو معکم از او خبر میآید
و هو معکم از او خبر میآید در سینه از این خبر شرر میآید زانی ناخوش که خویش نشناختهای چون بشناسی دگرچه در میآید
روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من
روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من بنشین و بگو که ای به غم کشتهٔ من تا بانگ زنم ز خاک آغشته به خون کای…
امشب منم و یکی حریف چو منی
امشب منم و یکی حریف چو منی بر ساخته مجلسی برسم چمنی جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست ای کاش تو…





