رباعیات مولانا
زان می مستم که نقش جامش عشق است
زان می مستم که نقش جامش عشق است وان اسب سواری که لجامش عشق است عشق مه من کار عظیمی است ولیک من بندهٔ آنم…
بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ
بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ آئیم به باغ با تو ای چشم و چراغ چون سوسن و گل ز خویش بیرون آئیم…
نی بیزر و زور شه سپه بتوان داشت
نی بیزر و زور شه سپه بتوان داشت نی بیدل و زهره ره نگه بتوان داشت در سنگستان قرابه آنکس ببرد کز سنگ قرابه را…
در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد
در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد مشتاق در آتش درون میخسبد بیدیده و دل اگر نخسبم چه عجب خون گشته مرا دو دیده چون میخسبد
من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو
من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو من بندهٔ آن رحمت خندیدهٔ تو ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد آنکس که چو خضر گشت…
چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست
چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست بر چنگ ترانهای همی زد شبها است کیم بر تو غزلسرایان روزی وان قول مخالفش نمیآید راست
شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن
شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن سودای مناجات غمت از سر من خواب شب من توئی و نور روزم نه روز و نه…
آن را که خدای ناف بر عشق برید
آن را که خدای ناف بر عشق برید او داند نالههای عشاق شنید هر جای که دانه دید زانجا برمید پرید بدان سوی که مرغی…
غمهای مرا همه بناغم داری
غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری
ای موسی ما به طور سینا رفتی
ای موسی ما به طور سینا رفتی وز ظاهر ما و باطن ما رفتی تو سرد نگشتهای از آن گرمیها چون سرد شوی که سوی…





