رباعیات مولانا
در معنی هست و در عیان نیست که دید
در معنی هست و در عیان نیست که دید در دل پیدا و در زبان نیست که دید هستی جهان و در جهان نیست که…
یارب تو یکی یار جفا کارش ده
یارب تو یکی یار جفا کارش ده یک دلبر بدخوی جگر خوارش ده تا بشناسد که عاشقان درچه غمند عشقش ده شوقش ده و بسیارش…
عشق است صبوح و من بدو بیدارم
عشق است صبوح و من بدو بیدارم عشق است بهار و من بدو گلزارم سوگند به عشقی که عدوی کار است کانروز که بیکار نیم…
ای جان تو بر مقصران آشفته
ای جان تو بر مقصران آشفته هم جان تو عذر جان ایشان گفته طوفان بلا اگر بگیرد عالم بر من بدو جو که مست باشم…
سلطان ملاحت مه موزون منست
سلطان ملاحت مه موزون منست در سلسلهاش این دل مجنون منست بر خاک درش خون جگر میریزم هرچند که خاک آن به از خون منست
بینام و نشان چون دل و جانم کردی
بینام و نشان چون دل و جانم کردی بیکیف طرب دست زنانم کردی گفتم به کجا روم که جان را جانیست بیجا و روان همچو…
هان ای دل خسته وقت مرهم آمد
هان ای دل خسته وقت مرهم آمد خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد یاریکه از او کار شود یاران را در صورت آدمی…
درنه قدم ار چه راه بیپایانست
درنه قدم ار چه راه بیپایانست کز دور نظاره کار نامردانست این راه زندگی دل حاصل کن کاین زندگی تن صفت حیوانست
من بینم آنرا که نمیبینم من
من بینم آنرا که نمیبینم من وز قند لبش نبات میچینم من هر چند چو سین میان یاسینم من یاسین نهلد دمی که بنشینم من
چونی ای آنکه از جمال فردی
چونی ای آنکه از جمال فردی صدبار ز چو نیم برون آوردی چون دانستم ترا و چونت دیدم بیدانش و بینشم به کلی ویران بردی





