رباعیات مولانا
آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است
آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است انصاف بده چه لایق آن دهن است شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز این بینمکی ز شور…
در صورت تست آنچه معنا همه اوست
در صورت تست آنچه معنا همه اوست در معنی تست آنچه دعوا همه اوست در کون و فساد چون عجب بنهادند نوری که صلاح دین…
ای کاش که من بدانمی کیستمی
ای کاش که من بدانمی کیستمی در دایرهٔ حیات با چیستمی گر پنبهٔ غفلتم نبودی در گوش بر خود به هزار دیده بگریستمی
من میگویم که گشت بیگاه ایماه
من میگویم که گشت بیگاه ایماه میگوید ماه ناگهانی بیگاه ماهی که ز خورشید اگر برگردد در حال شود همچو شب تیره سیاه
چشم مستت ز عادت خماری
چشم مستت ز عادت خماری افغان که نهاد رسم تنها خواری چون می مددیست ای بخیلیت چراست می می نخوری و شیره میافشاری
مائیم که از بادهٔ بیجام خوشیم
مائیم که از بادهٔ بیجام خوشیم هر صبح منوریم و هر شام خوشیم گویند سرانجام ندارید شما مائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم
بوی دم مقبلان چو گل خوش باشد
بوی دم مقبلان چو گل خوش باشد بدبخت چو خار تیز و سرکش باشد از صحبت گل خار ز آتش برهد وز صحبت خار گل…
آن خواجه که بار او همه قند تر است
آن خواجه که بار او همه قند تر است از مستی خود ز قند خود بیخبر است گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی نی گفت…
در عشق تو معرفت خطا دانستیم
در عشق تو معرفت خطا دانستیم چه عشق و چه معرفت کرا دانستیم یک یافتنی از او به فریاد دو کون این هست از آن…
ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری
ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری ابروی کمان و تیر مژگان داری خورشید جبین و چهرهٔ همچون ماه می گون لبی و چشم چو…





