رباعیات مولانا
ای ابر که تو جهان خورشیدانی
ای ابر که تو جهان خورشیدانی کاری مقلوب میکنی نادانی از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی بس گریه نصیب ماست تا گریانی
رو درد گزین درد گزین درد گزین
رو درد گزین درد گزین درد گزین زیرا که دگر چاره نداریم جزین دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین چون درد نباشدت از آن باش…
بر رهگذر بلا نهادم دل را
بر رهگذر بلا نهادم دل را خاص از پی تو پای گشادم دل را از باد مرا بوی تو آمد امروز شکرانهٔ آن به باد…
مگذار که وسوسه زبونت گیرد
مگذار که وسوسه زبونت گیرد چون مار به حیله و فسونت گیرد تا آن مه بیچون کند آهنگ گرفت حیران شود آسمان که چونت گیرد
جانرا که در این خانه وثاقش دادم
جانرا که در این خانه وثاقش دادم دل پیش تو بود من نفاقش دادم چون چند گهی نشست کدبانوی جان عشق تو رسید و سه…
امشب شب آن نیست که از خانه روند
امشب شب آن نیست که از خانه روند از یار یگانه سوی بیگانه روند امشب شب آنست که جانهای عزیز در آتش اشتیاق مستانه روند
در خدمتت ای جان چو بدن میافتد
در خدمتت ای جان چو بدن میافتد زان سجده به بخت خویشتن میافتد هر بار که اندر قدمت میافتم جان در باطن به پای من…
بر من بگریست نرگس خمارش
بر من بگریست نرگس خمارش تا خیره شدم ز گریهٔ بسیارش گر نرگس او به سرمه آلوده بدی آلوده شدی ز سرمهها رخسارش
ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل
ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم تو نسپارم دل دل را…
جانی دارم لجوج و سرمست و فضول
جانی دارم لجوج و سرمست و فضول وانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول از من سوی یار من رسولست خدای وز یار بسوی من…





