رباعیات مولانا
آن کس که ترا بیند و خندان نشود
آن کس که ترا بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود چندانکه بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود
حیف است که پیش کر زنی طنبوری
حیف است که پیش کر زنی طنبوری یا یوسف همخانه کنی با کوری یا قند نهی در دو لب رنجوری یا جفت شود مخنثی با…
یاریکه مرا در غم خود میبندد
یاریکه مرا در غم خود میبندد غمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد چون بیند او مرا که من غمگینم پنهان پنهان شکر شکر میخندد
تا با خودی دوری ارچه هستی با من
تا با خودی دوری ارچه هستی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر…
هر جان که از او دلبر ما شادانست
هر جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و دلش خندانست اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال آهسته بگوئیم مگر جانانست
این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست
این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست وین دل که در این قالب…
من چشم ترا بسته به کین میبینم
من چشم ترا بسته به کین میبینم اکنون چه کنم که همچنین میبینم بگذر تو ز خورشیدی که آن بر فلک است خورشید نگر که…
ای داده مرا به خواب در بیداری
ای داده مرا به خواب در بیداری آسان شده در دلم همه دشواری از ظلمت جهل و کفر رستم باری چون دانستم که عالمالاسراری
دل در هوس تو چون ربابست رباب
دل در هوس تو چون ربابست رباب هر پاره ز سوز تو کبابست کباب دلدار ز درد ما اگر خاموش است در خاموشی دو صد…
آن لحظه که آن سرو روانم برسید
آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید او چونکه چنان بد چنانم برسید من چونکه چنین نیم…





