رباعیات مولانا
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصهٔ آن آینهٔ پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک…
در مرگ حیات اهل داد و دین است
در مرگ حیات اهل داد و دین است وز مرگ روان پاک را تمکین است آن مرگ لقاست نی جفا و کین است نامرده همی…
من بیدلم ای نگار و تو دلداری
من بیدلم ای نگار و تو دلداری شاید که بهر سخن ز من نازاری یا آن دل من که بردهای بازدهی یا هر چه کنم…
چون شب بر من زنان و گویان آئی
چون شب بر من زنان و گویان آئی در نیم شبی صبح طرب بنمائی زلف شب را گره گره بگشائی چشمت مرسا که سخت بیهمتائی
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست ای کفر طربفزا، که ایمان با تست هرچند که از زن صفتان خسته شدی مردی به…
سه چیز ز من ربودهای بگزیده
سه چیز ز من ربودهای بگزیده صبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده چابک دستی که دست و بازوت درست تصویر…
بییار نماند هرکه با یار بساخت
بییار نماند هرکه با یار بساخت مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت مه نور از آن گرفت کز شب نرمید گل بوی از آن یافت…
ما اطیب ما الذما احلانا
ما اطیب ما الذما احلانا کنا مهجا ولم نکن ابدانا این شأبنا کرامة مولانا یعفو و یعیدنا کما ابدنا
ایام وصال یار گوئی که نبود
ایام وصال یار گوئی که نبود وان دولت بیشمار گوئی که نبود از یار بجز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گوئی که…
گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین
گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین روزان و شبان بر در عشاق نشین آنگاه چو این حلقه گشائی کردی از خلق گذر کن بر خلاق…





