رباعیات مولانا
عاشق که بناز و ناز کی فرد بود
عاشق که بناز و ناز کی فرد بود در مذهب عاشقی جوانمرد بود بر دلشدگان چه ناز در خورد بود یعقوب که یوسفی کند سرد…
ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد
ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد سرو و گل و باغ مست احسان گردد گل سرمست و خار بد مست و خمار جامی در…
زان رونق هر سماع آواز دف است
زان رونق هر سماع آواز دف است زانست که دف زخم وستم را هدف است میگوید دف که آنکسی دست ببرد کاین زخم پیاپی دل…
بعضی به صفات حیدر کرارند
بعضی به صفات حیدر کرارند بعضی دیگر ز زخم تو بیمارند عشقت گوید درست خواهم در راه گوئی تو که نی شکستگان بسیارند
نی با تو دمی نشستنم سامانست
نی با تو دمی نشستنم سامانست نی بیتو دمی زیستنم امکانست اندیشه در این واقعه سرگردانست این واقعه نیست درد بیدرمانست
در عشق اگرچه خرده بینم کردند
در عشق اگرچه خرده بینم کردند در پیشروی اگر گزینم کردند آمد سرما و پوستینیم نشد گرچه همه شهر پوستینم کردند
من بادم و تو برگ نلرزی چکنی
من بادم و تو برگ نلرزی چکنی کاری که منت دهم نورزی چکنی چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم صد گوهر و صد بحر نیرزی…
چشمی که نظر بدان گل و لاله کند
چشمی که نظر بدان گل و لاله کند این گنبد چرخ را پر از ناله کند میهای هزارساله هرگز نکنند دیوانگیی که عشق یکساله کند
ای آنکه مرا دهر زبان میدانی
ای آنکه مرا دهر زبان میدانی ور زانکه ببندند دهان میدانی ور جان و دلم نهان شود زیر زمین شاد است روانم که روان میدانی
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد در مالش عنبر آستینها برزد مشگش گفتم از این سخن تاب آورد درهم شد و خویشتن زمینها برزد





