رباعیات مولانا
من دوش فراق را جفا میگفتم
من دوش فراق را جفا میگفتم با دهر فراق پیش میآشفتم خود را دیدم که با خیالت جفتم با جفت خیال تو برفتم خفتم
تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم
تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم چون زلف بس جمع و پراکنده شدیم ارواح ترا سجدهکنان میگویند چون پیش تو مردیم همه…
ما زیبائیم خویش را زیبا کن
ما زیبائیم خویش را زیبا کن خوبا ما کن ز دیگران خو واکن ور میخواهی که کان گوهر باشی دل را بگشای و سینه را…
ای دل تو در این واقعه دمسازی کن
ای دل تو در این واقعه دمسازی کن وی جان به موافقت سراندازی کن ای صبر تو پای غم نداری بگریز ای عقل تو کودکی…
گرمای تموز از دل پردرد شماست
گرمای تموز از دل پردرد شماست سرمای زمستان تبش سرد شماست این گرمی و سردی نرسد با صدپر بر گرد جهانیکه در او گرد شماست
از لطف تو هیچ بنده نومید نشد
از لطف تو هیچ بنده نومید نشد مقبول تو جز قبول جاوید نشد لطفت به کدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خورشید…
دو کون خیال خانهای بیش نبود
دو کون خیال خانهای بیش نبود وامد شد ما بهانهای بیش نبود عمریست که قصهای ز جان میشنوی قصه چکنم فسانهای بیش نبود
هم خوان توایم و نیز مهمان توایم
هم خوان توایم و نیز مهمان توایم هم جمع توایم و هم پریشان توایم در شیشهٔ دل تخت نه حکم بکن ای رشک پری چونکه…
خورشید مگر بسته به پیشت میرد
خورشید مگر بسته به پیشت میرد وان ماه جگر خسته به پیشت میرد وان سرو و گل رسته به پیشت میرد وین دلشده پیوسته به…
میگفت یکی پری که او ناپیداست
میگفت یکی پری که او ناپیداست کان جان که مقدست است از جای کجاست آنکس که از هر دو جهان روزه گشاست بیکام و دهان…





