رباعیات مولانا
ای داده مرا چو عشق خود بیداری
ای داده مرا چو عشق خود بیداری وین شمع میان این جهان تاری من چنگم و تو زخمه فرو نگذاری وانگه گوئی بس است تا…
دل دوش در این عشق حریف ما بود
دل دوش در این عشق حریف ما بود شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود چون صبح دمید سوی تو آمد زود با چهرهٔ زرد…
آن لعل سخن که جان دهد مرجان را
آن لعل سخن که جان دهد مرجان را بیرنگ چه رنگ بخشد او مرجان را مایه بخشد مشعلهٔ ایمان را بسیار بگفتیم و نگفتیم آن…
از آتش سودای توام تابی بود
از آتش سودای توام تابی بود در جوی دل از صحبت تو آبی بود آن آب سراب بود و آن آتش برف بگذشت کنون قصه…
از شادی تو پر است شهر و وادی
از شادی تو پر است شهر و وادی از روی زمین و آسمان را شادی کس را گلهای نیست ز تو جز غم را کز…
تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار
تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار تا چند خوری چو اشتران خوشهٔ خار تا چند دوی از پی نان و دینار ای کافر و کافر…
گر داد کنی درخور خود داد کنی
گر داد کنی درخور خود داد کنی بیچاره کسی را که تواش یاد کنی گفتی تو که بسیار بیادت کردم من میدانم که چون مرا…
این نیست ره وصل که پنداشتهای
این نیست ره وصل که پنداشتهای این نیست جهان جان که بگذاشتهای آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات اندر ره تست لیکن…
عشق تو سلامت ز جهان میببرد
عشق تو سلامت ز جهان میببرد هجر تو اجل گشته که جان میببرد آندل که به صد هزار جان میندهم یک خندهٔ تو به رایگان…
ای دل اثر صبح گه شام که دید
ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوختهام فریاد مکن سوختهای خام که…





