رباعیات مولانا
چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من
چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من چون می به قوام خود رسیدم ز تو من نی نی غلطم که تو می و من…
جز صحبت عاشقان و مستان مپسند
جز صحبت عاشقان و مستان مپسند دل در هوس قوم فرومایه مبند هر طایفهات بجانب خویش کشند زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند
مائیم در این زمان زمین پیمائی
مائیم در این زمان زمین پیمائی بگذاشته هر شهر به شهر آرائی چون کشتی یاوه گشته در دریائی هر روز به منزلی و هرشب جائی
بسیار علاقهها بباید ای جان
بسیار علاقهها بباید ای جان تا مسکن و خانهها شود آبادان ای بلغاری تو خانه کن در بلغار وی تازی گو برو سوی عبادان
آن جاه و جمالی که جهانافروز است
آن جاه و جمالی که جهانافروز است وان صورت پنهان که طرب را روز است امروز چو با ما است درو آویزیم دی رفت و…
در عالم گل گنج نهانی مائیم
در عالم گل گنج نهانی مائیم دارندهٔ ملک جاودانی مائیم چون از ظلمات آب و گل بگذشتیم هم خضر و هم آب زندگانی مائیم
ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست
ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست وز دولت تو کیست که او همچو منست برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز…
گفتم صنما مگر که جانان منی
گفتم صنما مگر که جانان منی اکنون که همی نظر کنم جان منی مرتد گردم گر ز تو من برگردی ای جان جهان تو کفر…
ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی
ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی گوئی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من…
گر با همهای چو بی منی بیهمهای
گر با همهای چو بی منی بیهمهای ور بیهمهای چو با منی با همهای در بند همه مباش، تو خود همه باش آن دم داری…





