رباعیات مولانا
همچون سر زلف تو پریشان توایم
همچون سر زلف تو پریشان توایم آنداری و آنداری و ما آن توایم هر جا باشیم حاضر خوان توایم مهمان تو مهمان تو مهمان توایم
در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو
در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو انگشت گزان درآمدم از در تو انگشت زنان برون شدم…
نزدیک منی مرا مبین چون دوران
نزدیک منی مرا مبین چون دوران تو شهد نگر به صورت زنبوران ابلیس نهای به جان آدم بنگر اندر تن او نظر مکن چون کوران
در چشم منست این زمان ناز کسی
در چشم منست این زمان ناز کسی در گوش منست این دم آواز کسی در سینه منم حریف و انباز کسی سرمستم کی نهان کنم…
ای ابر که تو جهان خورشیدانی
ای ابر که تو جهان خورشیدانی کاری مقلوب میکنی نادانی از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی بس گریه نصیب ماست تا گریانی
رو درد گزین درد گزین درد گزین
رو درد گزین درد گزین درد گزین زیرا که دگر چاره نداریم جزین دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین چون درد نباشدت از آن باش…
بر رهگذر بلا نهادم دل را
بر رهگذر بلا نهادم دل را خاص از پی تو پای گشادم دل را از باد مرا بوی تو آمد امروز شکرانهٔ آن به باد…
مگذار که وسوسه زبونت گیرد
مگذار که وسوسه زبونت گیرد چون مار به حیله و فسونت گیرد تا آن مه بیچون کند آهنگ گرفت حیران شود آسمان که چونت گیرد
جانرا که در این خانه وثاقش دادم
جانرا که در این خانه وثاقش دادم دل پیش تو بود من نفاقش دادم چون چند گهی نشست کدبانوی جان عشق تو رسید و سه…
امشب شب آن نیست که از خانه روند
امشب شب آن نیست که از خانه روند از یار یگانه سوی بیگانه روند امشب شب آنست که جانهای عزیز در آتش اشتیاق مستانه روند





