رباعیات مولانا
بازآمد و بازآمد ره بگشائیم
بازآمد و بازآمد ره بگشائیم جویان دلست دل بدو بنمائیم ما نعرهزنان که آن شکارت مائیم او خنده کنان که ما ترا میپائیم
آمد بر من خیال جانان ز پگه
آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ…
در باغ در نیامدم گرد آور
در باغ در نیامدم گرد آور درویش و تهی روم من راهگذر خواهی که برون روم مرا بگشا در ور نگشائی گمان بد نیز مبر
آمد شب و غمهای تو همچون عسسان
آمد شب و غمهای تو همچون عسسان یابند دلم را بسوی کوی کسان روز آمد کز شبت به فریاد رسم فریاد مرا ز دست فریادرسان
کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد
کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد واندل که برون ز چرخ ازرق باشد تخم غم را کجا پذیرد چو زمین آن کز هوسش فلک…
آنی که بر دلشدگان دیر آئی
آنی که بر دلشدگان دیر آئی وانگاه چو آئی نفسی سیر آئی گاه آهو و گه به صورت شیر آئی هم نرم و درشت همچو…
صوفی نشوی به فوطه و پشمینه
صوفی نشوی به فوطه و پشمینه نه پیر شوی ز صحبت دیرینه صوفی باید که صاف دارد سینه انصاف بده صوفی و آنگه کینه
بخروشیدم گفت خموشت خواهم
بخروشیدم گفت خموشت خواهم خاموش شدم گفت خروشت خواهم برجوشیدم گفت که نی ساکن باش ساکن گشتم گفت بجوشت خواهم
همواره خوشی و دلکشی نامیزد
همواره خوشی و دلکشی نامیزد هشدار مکن کژ که قدح میریزد در عالم باد خاک بر سر کردن شک نیست که هر لحظه غباری خیزد
در جای تو جا نیست بجز آن جان را
در جای تو جا نیست بجز آن جان را در کوه تو کانیست بجو آن کان را صوفی رونده گر توانی میجوی بیرون تو مجو…





