بیگاه شده است لیک مر سیران را

بیگاه شده است لیک مر سیران را سیری نبود بجز که ادبیران را چه روز و چه شب چه صبح دلیران را چه گرگ و…

Continue Reading...

هان ای دل تشنه جوی را جویان باش

هان ای دل تشنه جوی را جویان باش بی‌پای مپای و دایما پویان باش با آنکه درون سینه بی‌کام و زبان سرچشمهٔ هر گفت توئی…

Continue Reading...

در هر فلکی مردمکی می‌بینم

در هر فلکی مردمکی می‌بینم هر مردمکش را فلکی می‌بینم ای احوال اگر یکی دو می‌بینی تو بر عکس تو من دو را یکی می‌بینم

Continue Reading...

من پیر فنا بدم جوانم کردی

من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانم کردی می‌ترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی

Continue Reading...

چون می‌دانی که از نکوئی دورم

چون می‌دانی که از نکوئی دورم گر بگریزم ز نیکوان معذورم او همچو عصا کش است و من نابینا من گام به خود نمیزنم مأمورم

Continue Reading...

ای جان ز دل تو بر دل من راهست

ای جان ز دل تو بر دل من راهست وز جستن آن در دل من آگاه است زیرا دل من چو آب صافی خوش است…

Continue Reading...

سوگند همی خورد پریر آن ساقی

سوگند همی خورد پریر آن ساقی می‌گفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی

Continue Reading...

پرسید مهم که چشم تو مه را دید

پرسید مهم که چشم تو مه را دید گفتم که بدید و مه ز مه میپرسید گفتا که ز ماه عید میپرسم من گفتم که…

Continue Reading...

ما برزگران این کهن دشت نویم

ما برزگران این کهن دشت نویم در کشتهٔ شادی همه غم میدرویم چون لالهٔ کم عمر در این دشت فنا تا سر زده از خاک…

Continue Reading...

آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید

آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید مالم همه خورد و کار با دلق رسید آبی که از آن دامن خود میچیدم اکنون…

Continue Reading...