رباعیات مولانا
فرمود خدا به وحی کای پیغمبر
فرمود خدا به وحی کای پیغمبر جز در صف عاشقان بمنشین بگذر هر چند ز آتشت جهان گرم شود آتش میرد ز صحبت خاکستر
این تنهائی هزار جان بیش ارزد
این تنهائی هزار جان بیش ارزد این آزادی ملک جهان بیش ارزد در خلوت یک زمانه با حق بودن از جان و جهان و این…
شب گوید من انیس میخوارانم
شب گوید من انیس میخوارانم صاحب جگر سوخته را من جانم و آنها که ز عشقشان نصیبی نبود هر شب ملکالموت در ایشانم
چیزیست که در تو بیتو جویان ویست
چیزیست که در تو بیتو جویان ویست در خاک تو دریست که از کان ویست مانندهٔ گوی اسب چوگان ویست آن دارد و آن دارد…
هجران خواهی طریق عشاقانست
هجران خواهی طریق عشاقانست وانکو ماهیست جای او عمانست گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید آن ذره که او سایه نخواهد جانست
پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست
پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست غم نیستکه آثار جنون در رگ…
گفتم که ز عشقت شدهام دیوانه
گفتم که ز عشقت شدهام دیوانه زنجیر ترا به خواب بینم یا نه گفتا که خمش چند از این افسانه دیوانه و خواب خهخهای فرزانه
از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است در حلقهٔ او دل از همه حلقهتر است زیر و زبر چرخ پر است از غم او هر…
قد صبحنا اللله به عیش و مدام
قد صبحنا اللله به عیش و مدام قد عیدنا العید و مام صیام املا قدحا وهات یا خیر غلام کی یسکرنا ثم علیالدهر سلام
از حال ندیده تیره ایامان را
از حال ندیده تیره ایامان را از دور ندیده دوزخ آشامان را دعوی چکنی عشق دلارامان را با عشق چکار است نکونامان را





