رباعیات مولانا
گویند مرا چند بخندی ز گزاف
گویند مرا چند بخندی ز گزاف کارت همه عشرتست و گفتت همه لاف ای خصم چو عنکبوت صفرا میباف سیمرغ طربناک شناسد سر قاف
جانم دارد ز عشق جانافزائی
جانم دارد ز عشق جانافزائی از سوداها لطیفتر سودائی وز شهر تنم چو لولیان آواره است هر روز به منزلی و هر شب جائی
ای ظلمت شب مانع خورشید مشو
ای ظلمت شب مانع خورشید مشو ای ابر حجاب روز امید مشو ای مدت یک ساعتهٔ لذت جسم اصل الم حاصل جاوید مشو
ماهی که کمر گرد قمر میبندد
ماهی که کمر گرد قمر میبندد غمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد چون بیندم او که من چین گریانم پنهان پنهان شکر شکر میخندد
بر میکده وقف است دلم سرمستم
بر میکده وقف است دلم سرمستم جان نیز سبیل جام میکردستم چون جان و دلم همی نمیپیوستند آن هر دو بوی دادم از غم رستم
گویی تو که من ز هر هنر باخبرم
گویی تو که من ز هر هنر باخبرم این بیخبری بس که ز خود بیخبری تا از من و مای خود مسلم نشوی با این…
جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است
جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است وز شیره و باغ آن نکورو خوردهاست آن باغ گلوی جان بگیرد گوید خونش ریزم که…
ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخش
ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخش ای پشت جهان به حسن چوپان رو بخش از باغ جمال تو چه کم خواهد شد زان…
ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست
ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست جانی که نه بیما و نه با ماست کجاست اینجا آنجا مگو بگو راست کجاست عالم…
ای عشق تو عین عالم حیرانی
ای عشق تو عین عالم حیرانی سرمایهٔ سودای تو سرگردانی حال من دلسوخته تا کی پرسی چون میدانم که به ز من میدانی





