عیسی دم است یار و دلم ناتوان از او
عیسی دم است یار و دلم ناتوان از او آن به که درد خویش ندارم نهان از او بر ره چو دید چهره زردم، بناز…
غم روی تو دارد دل، همین بس
غم روی تو دارد دل، همین بس نخواهد کرد از فکر چنین بس دل و جان و خرد بردی و اکنون سری مانده است ما…
کجایی ای ز رویت لاله را ناب
کجایی ای ز رویت لاله را ناب بهار خرمی بگذشت، دریاب لبت با آن دو زلف و رخ چه نیکوست خوش آید باده در شبهای…
کدام دل که ز عشقت اسیر محنت نیست؟
کدام دل که ز عشقت اسیر محنت نیست؟ کدام سینه که از داغ تو جراحت نیست؟ طبیب چاره دل گو مساز و رنج مبر که…
کدام عشوه که در چشم پر خمار تو نیست
کدام عشوه که در چشم پر خمار تو نیست کدام فتنه که در زلف تابدار تو نیست درون سینه ز داغ کهن نشان جستم به…
کسی کش مهر خوبان کار باشد
کسی کش مهر خوبان کار باشد دلش با درد و محنت یار باشد حدیث عاشقی، وانگه غم کار خرد داند که دور از کار باشد…
کسی که عاشق روی تو شد بباغ نرفت
کسی که عاشق روی تو شد بباغ نرفت هوای کوی تواش هرگز از دماغ نرفت دلی که با تو به غوغای عاشقی خو کرد ز…
گر به عمری ز من دلشدهات یاد آید
گر به عمری ز من دلشدهات یاد آید جان محنت زده از بند غم آزاد آید دی صبا بوی تو آورد و به جان زد…
کنون که موسم عیش است و باده گلرنگ
کنون که موسم عیش است و باده گلرنگ چو عندلیب غزلخوان به باغ کن آهنگ زمان سرخوشی آمد، پیاله پر میدار که لاله ساغر خالی…
گر من از خاک درت رفتم، دل شیدا بماند
گر من از خاک درت رفتم، دل شیدا بماند تن روان شد بر طریق عزم و جان آنجا بماند من خود آواره شدم، لیکن دل…





