دلا در عشقبازی ترک جان گفت، نکو کردی
دلا در عشقبازی ترک جان گفت، نکو کردی ز ناز و عیش بگذشتی، به داغ و درد خو کردی پس از عمری بدست یار دادی…
دلم گر داشت وقتی خرمیها
دلم گر داشت وقتی خرمیها چو عشق آمد گذشت آن بیغمیها خزان غم کنون تاراج فرمود ز گلزار امیدم خرمیها شب هجرم فکند از همدمان…
دلم که چشم تو هر لحظه میزند تیرش
دلم که چشم تو هر لحظه میزند تیرش ز پای صبر در افتاد، دست میگیرش بسی بلاست که تدبیر آن توان کردن بلای غمزه تست…
دولت وصلش میسر کی شود بیجستوجوی؟
دولت وصلش میسر کی شود بیجستوجوی؟ گر وصال کعبه میخواهی سخن در راه گوی باغ گو عشرتگه مرغان فارغبال باش ما گرفتاران به زندان قفس…
دوش از رخ تو بزم گدایان چراغ داشت
دوش از رخ تو بزم گدایان چراغ داشت وز دیدن تو دیده گلستان و باغ داشت هر جلوهای که شاهد مه داشت بر فلک دل…
رخ تو رشک مه و آفتاب شد هر دو
رخ تو رشک مه و آفتاب شد هر دو به خنده لعل تو نقل و شراب شد هر دو چو دور شد لب و چشم…
رفتیم، اگر چه دل به غمت دردمند بود
رفتیم، اگر چه دل به غمت دردمند بود در چین طره تو اسیر کمند بود بلبل به آه و ناله چمن را وداع کرد کان…
رفت آنکه به وصل تو مرا دسترسی بود
رفت آنکه به وصل تو مرا دسترسی بود وین دلشده در خیل سگان تو کسی بود آن غمزه به خون دل ما چشم سیه کرد…
زلف تو در کمند جنون میکشد مرا
زلف تو در کمند جنون میکشد مرا خوشخوش به کوی عشق درون میکشد مرا هرجا که میگریزم از این فتنه، ناگهان عشقت عنان گرفته برون…
زلف تو سراسر شکن و تاب نماید
زلف تو سراسر شکن و تاب نماید لعل تو لبالب شکر ناب نماید چشم تو محالست که بر حال من افتد بختم مگر این واقعه…





