سرمایهٔ غم ز دست آسان
سرمایهٔ غم ز دست آسان ندهم دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم از دوست که یادگار دردی دارم آن درد به صد هزار درمان…
سلطان گوید که نقد
سلطان گوید که نقد گنجینهٔ من صوفی گوید که دلق پشمینهٔ من عاشق گوید که درد دیرینهٔ من من دانم و من که چیست در…
سهلست مرا بر سر خنجر
سهلست مرا بر سر خنجر بودن یا بهر مراد خویش بی سر بودن تو آمدهای که کافری را بکشی غازی چو تویی خوشست کافر بودن…
سودت نکند به خانه در
سودت نکند به خانه در بنشستن دامنت به دامنم بباید بستن کان روز که دست ما به دامان تواست ما را نتوان ز دامنت بگسستن…
سودا به سرم همچو پلنگ
سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه غم بر سر غم بسان سنگ اندر کوه دور از وطن خویش و به غربت مانده چون شیر…
سودای توام در جنون می زد
سودای توام در جنون می زد دوش دریای دو دیده موج خون میزد دوش در نیم شبی خیل خیال تو رسید ورنه جانم خیمه برون…
سودای سر بی سر و سامان
سودای سر بی سر و سامان یک سو بی مهری چرخ و دور گردان یکسو اندیشهٔ خاطر پریشان یک سو اینها همه یک سو غم…
سوفسطایی که از خرد
سوفسطایی که از خرد بیخبرست گوید عالم خیالی اندر گذرست آری عالم همه خیالیست ولی پیوسته حقیقتی درو جلوه گرست “ابوسعید ابوالخیر رح”
سیمابی شد هوا و زنگاری
سیمابی شد هوا و زنگاری دشت ای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت گر میل وفا داری اینک دل و جان ور رای جفا…
شادم بدمی کز آرزویت گذرد
شادم بدمی کز آرزویت گذرد خوشدل بحدیثی که ز رویت گذرد نازم بدو چشمی که به سویت نگرد بوسم کف پایی که به کویت گذرد…





