چون دایره ما ز پوست
چون دایره ما ز پوست پوشان توایم در دایرهٔ حلقه بگوشان توایم گر بنوازی زجان خروشان توایم ور ننوازی هم از خموشان توایم “ابوسعید ابوالخیر…
چون حق به تفاصیل شئون
چون حق به تفاصیل شئون گشت بیان مشهود شد این عالم پر سود و زیان گر باز روند عالم و عالمیان با رتبهٔ اجمال حق…
چون شب برسد ز صبح خیزان
چون شب برسد ز صبح خیزان میباش چون شام شود زاشک ریزان میباش آویز در آنکه ناگزیرست ترا وز هر چه خلاف او گریزان میباش…
چون گل بگلاب شسته رویی
چون گل بگلاب شسته رویی داری چون مشک بمی حل شده مویی داری چون عرصه گه قیامت از انبه خلق پر آفت و محنت سر…
چون ذات تو منفی بود ای
چون ذات تو منفی بود ای صاحب هش از نسبت افعال به خود باش خمش شیرین مثلی شنو مکن روی ترش ثبت العرش اولا ثم…
چون نیست ز هر چه هست جز
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست انگار که هر چه هست در عالم…
حقا که اگر چو مرغ پر
حقا که اگر چو مرغ پر داشتمی روزی ز تو صد بار خبر داشتمی این واقعهام اگر نبودی در پیش کی دیده ز دیدار تو…
حورا به نظارهٔ نگارم صف
حورا به نظارهٔ نگارم صف زد رضوان بعجب بماند و کف بر کف زد آن خال سیه بر آن رخ مطرف زد ابدال زبیم چنگ…
حاصل زدر تو دایما کام
حاصل زدر تو دایما کام جهان لطف تو بود باعث آرام جهان با فیض خدا تا بابد تابان باد مهر علمت مدام بر بام جهان…
چونان شدهام که دید
چونان شدهام که دید نتوانندم تا پیش توای نگار بنشانندم خورشید تویی به ذره من مانندم چون ذره به خورشید همیدانندم “ابوسعید ابوالخیر رح”





