اندر طلب یار چو مردانه
اندر طلب یار چو مردانه شدم اول قدم از وجود بیگانه شدم او علم نمیشنید لب بر بستم او عقل نمیخرید دیوانه شدم “ابوسعید ابوالخیر…
اندر همه دشت خاوران سنگی
اندر همه دشت خاوران سنگی نیست کش با من و روزگار من جنگی نیست با لطف و نوازش وصال تو مرا دردادن صد هزار جان…
اندر همه دشت خاوران گر
اندر همه دشت خاوران گر خاریست آغشته به خون عاشق افگاریست هر جا که پریرخی و گلرخساریست ما را همه در خورست مشکل کاریست “ابوسعید…
اندوه تو از دل حزین
اندوه تو از دل حزین میدزدم نامت ز زبان آن و این میدزدم مینالم و قفل بر دهان میفگنم میگردیم و خون در آستین میدزدم…
آنرا که حلال زادگی عادت
آنرا که حلال زادگی عادت و خوست عیب همه مردمان به چشمش نیکوست معیوب همه عیب کسان مینگرد از کوزه همان برون تراود که دروست…
آنرا که فنا شیوه و فقر
آنرا که فنا شیوه و فقر آیینست نه کشف یقین نه معرفت نه دینست رفت او زمیان همین خدا ماند خدا الفقر اذا تم هو…
آنرا که قضا ز خیل عشاق
آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشت آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت دیوانهٔ عشق را چه هجران چه وصال از خویش گذشته را…
آنروز که آتش محبت افروخت
آنروز که آتش محبت افروخت عاشق روش سوز ز معشوق آموخت از جانب دوست سرزد این سوز و گداز تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت…
آنروز که نقش کوه و هامون
آنروز که نقش کوه و هامون بستند ترکیب سهی قدان موزون بستند پا بسته به زنجیر جنون من بودم مردم سخنی به پای مجنون بستند…
آنروز که بنده آوریدی به
آنروز که بنده آوریدی به وجود میدانستی که بنده چون خواهد بود یا رب تو گناه بنده بر بنده مگیر کین بنده همین کند که…





