رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت
رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت غمت درونه جان خراب را بگرفت چگونه خواب برد دیده را ز هجرانش چنین که خون جگر جای…
رخش بدیدم و گفتم که بوستان این است
رخش بدیدم و گفتم که بوستان این است لبش به خنده در آمد که قوت جان این است سخن کشیدم ازان لب که در دهان…
رخساره مکن راست به جایی که تو باشی
رخساره مکن راست به جایی که تو باشی ور راست کنی، طرفه بالایی که تو باشی گفتی چو ببینی رخ ما را غم خود خور…
رخی داری که وصف آن به خاطر درنمیگنجد
رخی داری که وصف آن به خاطر درنمیگنجد شراب لذت دیدار در ساغر نمیگنجد کسی را در دهان تنگ خود چندین شکر گنجد که تو…
رخی که بر کف پای تو سیم تن مالم
رخی که بر کف پای تو سیم تن مالم دریغم آید، اگر بر گل و سمن مالم در آن شبی که کنم گشت کوی تو…
رسته بودم مه من چندگه از زاری دل
رسته بودم مه من چندگه از زاری دل از نمکدان تو شد تازه جگر خواری دل تو همی آیی و صد غارت جان از هر…
رسید باد صبا تازه کرد جان مرا
رسید باد صبا تازه کرد جان مرا نهفته داد به من بوی دلستان مرا بخفت نرگس و فریاد کم کن، ای بلبل کنون که خواب…
رسم خونریز در آن خوی جفاساز بماند
رسم خونریز در آن خوی جفاساز بماند این کله بر سر آن ترک سرانداز بماند گفتمی نام تو و زیستمی هر دم پیش که ز…
رسید دوش ندایی ازین بلند رواق
رسید دوش ندایی ازین بلند رواق که، ای مقیم زوایای شهربند فراق درین حضیض چرا گشته ای چنین محبوس؟ گذر چو طایر قدسی از اوج…
رسید فصل گل و باد عنبر افشان است
رسید فصل گل و باد عنبر افشان است نگارخانه جانان بهشت رضوان است به سرو باغ که بیند کنون که در هر باغ هزار سرو…





