دولت نه به زور است و به زاری چه توان کرد
دولت نه به زور است و به زاری چه توان کرد با بنده نداری سر یاری چه توان کرد من بر سر آنم که کنم…
دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبود
دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبود من بودم و دو محرم و یاری دگر نبود می رفت آن سوار و بر او…
دی مست می رفتی بُتا، رو کرده از ما یک طرف
دی مست می رفتی بُتا، رو کرده از ما یک طرف شبدیز را مطلق عنان پیچیده عمدا یک طرف تا بر رخِ زیبای تو، افتاده…
دی می گذشت و سوی او دلها روان از هر طرف
دی می گذشت و سوی او دلها روان از هر طرف صد عاشق گم کرده دل سویش روان از هر طرف گلگون نازش زیر زین،…
دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه هم
دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه هم جانم به جان آمد همی از خویش و از بیگانه هم دیوانه شد زو عشق هم، ناگه برآورد…
دیدم بسی زمانه مردآزمای را
دیدم بسی زمانه مردآزمای را سازنده نیست هیچ امیر و گدای را جز باد و دم ترنم این تنگنای نیست چون غلغل تهی نفس تنگنای…
دیدم چو آفتابی در سایه کلاهش
دیدم چو آفتابی در سایه کلاهش سایه گرفته مه را زان طره سیاهش از بس که در کلاهش بر دوختم دو دیده بادامه ای نشاندم…
دیدمش امروز و شب در دل کنون خواهد گذشت
دیدمش امروز و شب در دل کنون خواهد گذشت باز تا شب بر من بیچاره چون خواهد گذشت گفتیم جان در میان کن، زو ببر…
دیده با تو چو هم نظر گردد
دیده با تو چو هم نظر گردد ناوک فتنه را سپر گردد هر که از درد عشق بی خبر است چون ترا دید با خبر…
دیده در خون سزای می بیند
دیده در خون سزای می بیند کان خط مشکسای می بیند می رود مست و می بمیرد خلق کان رخ جانفزای می بیند پای بر…





