دل مرا چو ز روی تو یاد می آید
دل مرا چو ز روی تو یاد می آید هزار شادی در دل زیاد می آید تو پای خویش فراموش کرده ای از حسن کجات…
دل مسکین من در بند مانده ست
دل مسکین من در بند مانده ست اسیر یار شکر خند مانده ست نماند اندر دل من درد را جای مده پندم نه جای پند…
دل من برد، نتوان یافت بازش
دل من برد، نتوان یافت بازش که دستی نیست بر زلف درازش شدم در کندن جان نیم کشته ز چشم نیم مست و نیم نازش…
دل من چون شود دور از وثاقش
دل من چون شود دور از وثاقش که ماند آویخته ز ابروی طاقش عجب سیاره ای دارد دل من که می سوزد جهانی ز احتراقش…
دل من به جانانی آویخته ست
دل من به جانانی آویخته ست چو دزدی کز ایوانی آویخته ست فدا باد جانها بدان زلف کش به هر تار مو جانی آویخته ست…
دل من خون شد و جانان نداند
دل من خون شد و جانان نداند وگر گوییم قدر آن نداند مسلمانان، کرا گویم غم عشق؟ که کس کار مرا سامان نداند مسیحا مرده…
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش گهی کز در برون آید به عیاری و…
دل می بری و در خم مو می کنی، مکن
دل می بری و در خم مو می کنی، مکن آزردن دل همه خو می کنی، مکن تو جور می کنی و من از دیده…
دل می بری به رفتن و هر کو چنان رود
دل می بری به رفتن و هر کو چنان رود مردم زمین ز دیده کند تا بدان رود هنگام باز رفتن تو مردن من است…
دل نیست که در وی غم دلدار نگنجد
دل نیست که در وی غم دلدار نگنجد سندان بود آن دل که در او یار نگنجد در دل چو بود عشق، نگنجد خرد و…





