از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیره

از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیره کم ماند بهر گریه در چشم من ذخیره چشم مقامر تو از بس دغا که دارد…

Continue Reading...

دل بی رخ تو در گل و گلشن نه ایستاد

دل بی رخ تو در گل و گلشن نه ایستاد خاطر به سوی لاله و سوسن نه ایستاد دامن کشان به نازکشی تا روان شدی…

Continue Reading...

دل بی‌رخ تو صورت جان را نمی‌شناسد

دل بی‌رخ تو صورت جان را نمی‌شناسد جان بی‌لب تو گوهر کان را نمی‌شناسد چندین چه می‌کند آن زلف بر جمالت؟ یعنی که چشم‌زخم جهان…

Continue Reading...

دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد

دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد وین مملکت زمانه به خورشید و مه نداد آبش مباد ریخته، هر چند زان زنخ صد تشنه…

Continue Reading...

دل بی عشق را من دل نگویم

دل بی عشق را من دل نگویم تن بی سوز را جز گل نگویم شکایت ناورم از عشق بر عقل جفای شحنه با عاقل نگویم…

Continue Reading...

دل داده ام به دلبر و جانی خریده ام

دل داده ام به دلبر و جانی خریده ام این تحفه بهر جان خراب آوریده ام عشقت که هست قیمت او صد هزار جان سوداگری…

Continue Reading...

دل در هوایت، ای بت عیار، جان دهد

دل در هوایت، ای بت عیار، جان دهد چون بلبلی که دور ز گلزار جان دهد از رشک زلف غالیه سای تو هر شبی گر…

Continue Reading...

دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند

دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند از کوی تو باز آمد…

Continue Reading...

دل رفت ز تن بیرون دلدار همان در دل

دل رفت ز تن بیرون دلدار همان در دل افتاد سخن در جان گفتار همان در دل گفتم بکنم یادش ماند که بماند جان شد…

Continue Reading...

دل ز انعامت، مها، با التفاتی قانع است

دل ز انعامت، مها، با التفاتی قانع است دیده در ماهی اگر بیند، رخت خوش طالع است گر برفت از شوق رویت دل ز دستم،…

Continue Reading...