خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا گر سرم در سر سودات رود نیست عجب…
حسن تو کاندیشه به کارش گم است
حسن تو کاندیشه به کارش گم است کی به حد معرفت مردم است پرده برافگن که گه والضحی است زانکه رهی در تو و در…
خانه ام ویران شد از سودای خوبان عاقبت
خانه ام ویران شد از سودای خوبان عاقبت گشت دل مدهوش و دل شیدای خوبان عاقبت هشت سر بر دوش من باری و باری می…
خبرم شده ست کامشب سر یار خواهی آمد
خبرم شده ست کامشب سر یار خواهی آمد سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد به لب آمده ست جانم، تو بیا که زنده…
خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم
خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم خبر دهید به جانان که دل برفت ز دستم ز بس که این دل خون گشته در…
خبری ده به من، ای باد که جانان چونست
خبری ده به من، ای باد که جانان چونست آن گل تازه و آن غنچه خندان چونست با که می می خورد آن ظالم و…
خراب گشتم و با خویش بس نمی آیم
خراب گشتم و با خویش بس نمی آیم که هیچ با چو تویی هم نفس نمی آیم تو تیر می زنی از غمزه و من…
خرابی من از آن چشم پر خماری پرس
خرابی من از آن چشم پر خماری پرس هلاک جانم از آن لاله بهاری پرس ز زخم غمزه چه پرسی که در جگر چند است؟…
خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویم
خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویم حساب عمر می دانم که غم با یار می گویم فراهم کی شود ریش دلم زینسان که…
خرم آن چشمی که هر روزش نظر بر روی تست
خرم آن چشمی که هر روزش نظر بر روی تست شادی آن دل که هر دم در دماغش بوی تست من ز تنهایی به خون…





