چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را
چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را گه از گاهی به من بنمای باری صنع بیچون را تو می کن هر چه خواهی،…
چو در چمن روی از خنده لب مبند آنجا
چو در چمن روی از خنده لب مبند آنجا که تا دگر نکند غنچه زهر خند آنجا رخ تو دیدم و گفتی سپند سوز مرا…
چو کار جهان نیست جز بیوفایی
چو کار جهان نیست جز بیوفایی درو با امید وفا چند پایی رها کن، چرا می کنی قصر و ایوان به جایی که نبود امید…
چو زلفش فتنه شد بر جان، دلم آباد کی ماند
چو زلفش فتنه شد بر جان، دلم آباد کی ماند غم هجران ز حد بیرون، درونم شاد کی ماند مکن عیب، ار بنالد جان چو…
چو صبح از روی نورانی نقاب تار بگشاید
چو صبح از روی نورانی نقاب تار بگشاید نسیم از هر طرف صد نافه تاتار بگشاید نباشد حاجت مطرب حریفان صبوحی را چو مرغ صبحگاهی…
چو کارهای جهان است جمله بی بنیاد
چو کارهای جهان است جمله بی بنیاد حکیم در وی ننهاد کارها بنیاد مشو مقیم در آبادی خراب جهان چو کس مقیم نماند در این…
چو لب زنی به می و در میان بگردانی
چو لب زنی به می و در میان بگردانی من آن شراب نگویم که جان بگردانی مگرد ساقی ازینسان چه آرزو داری؟ که مست بی…
چو من ز دوست به داغ درونه خرسندم
چو من ز دوست به داغ درونه خرسندم نه دوستی بود، ار دل به همرهی بندم اگر به تیغ ببرند بند بند مرا تو ذکر…
چو ماه روزه از اوج سما شد
چو ماه روزه از اوج سما شد ز نور روزه دوران بی ضیا شد بر ابروی هلال عید بنگر هلال ابروم از من جدا شد…
چو منی را مده از دست که کمتر یابی
چو منی را مده از دست که کمتر یابی نه چون من یابی هر یار که دیگر یابی قدر من می نشناسی که چسانم به…





