چو بگشایی لب شکر شکن را

چو بگشایی لب شکر شکن را لبا لب در شکرگیری سخن را لبت گوید دلیری کن به بوسی مرا زهره نباشد، صد چو من را…

Continue Reading...

چو بنمایی رخ گلنار گونه

چو بنمایی رخ گلنار گونه گل اندر خار غلتد خار گونه همیشه چشم تو مست است، جانا ولی در دلبری هشیار گونه شفا حاصل نشد…

Continue Reading...

چو ترک مست من آلوده شراب درآید

چو ترک مست من آلوده شراب درآید ز شور او نمکی در دل کباب درآید لبش اگر کشدم در سوال بوسه، نترسم ولیک غمزه مبادا…

Continue Reading...

چو ترک مست من هر لحظه ای سوی دگر غلتد

چو ترک مست من هر لحظه ای سوی دگر غلتد شود نظارگی دیوانه و زو مست تر غلتد به چوگان بازی آن ساعت که توسن…

Continue Reading...

چو جان عاشقان آن ماه را سلطان و خان سازد

چو جان عاشقان آن ماه را سلطان و خان سازد جهانی پیش او خود را غلام رایگان سازد خرامان می رود آن شوخ و در…

Continue Reading...

چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند

چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند به دود دل سبق مشک ناب بنویسند حدیث لعل روان پرور تو می خواران به دیده بر لب…

Continue Reading...

چو خشم مست تو در خوابگاه ناز بخفت

چو خشم مست تو در خوابگاه ناز بخفت بر آستانت مرا سخت حیله ساز بخفت ز ناز بازی چشمت امیدوار شدم ولی دریغ که چشمت…

Continue Reading...

چو خاست صبحدم آن مه ز خواب پژمرده

چو خاست صبحدم آن مه ز خواب پژمرده گل رخش ز خمار شراب پژمرده شدند خوبان پژمرده زان جمال چنانک شود شکوفه تر ز آفتاب…

Continue Reading...

چو خواهم با تو حال خود بگویم، جا نمی یابم

چو خواهم با تو حال خود بگویم، جا نمی یابم وگر پیدا کنم جای ترا، تنها نمی یابم به جان و دل ترا جویم، اگر…

Continue Reading...

چو دادی مژده این نعمتم کت روی بنمایم

چو دادی مژده این نعمتم کت روی بنمایم رها کن کز کف پای تو زنگ دیده بزدایم به پات ار دیده سایم، زنده گردم، لیک…

Continue Reading...