جان من، بی من درمانده تنها چونی؟
جان من، بی من درمانده تنها چونی؟ من ز غم سوخته گشتم، تو بگو تا چونی؟ بندگان را نرسد پرسش مخدوم، ولی ای منت بنده،…
جانا همان و دل همان درد من شیدا همان
جانا همان و دل همان درد من شیدا همان هر کس به سودای گلی، جان مرا سودا همان در باغ هر کس از گلی مست…
جانا، بر آستانت روزی که جا بگیرم
جانا، بر آستانت روزی که جا بگیرم خاک درت به دیده چون توتیا بگیرم پیش تو روی چون زر مالم به خاک، جانا وندر دل…
جانا، اگرم درد تو دیوانه نسازد
جانا، اگرم درد تو دیوانه نسازد خلقی همه از حال من افسانه نسازد از خون من خسته نشانی تو همی زلف کان موی پریشان ترا…
جانا، به پرسش یاد کن روزی من گم بوده را
جانا، به پرسش یاد کن روزی من گم بوده را آخر به رحمت باز کن آن چشم خواب آلوده را ناخوانده سویت آمدم، ناگفته رفتی…
جانا، تو زغم خبر نداری
جانا، تو زغم خبر نداری کز سوز دلم اثر نداری بردار چو بر درت فتادم یا خود فگنی و برنداری تا کی به جواب تلخ…
جانا، چو تویی دگر نیاید
جانا، چو تویی دگر نیاید مردم ز تو خوبتر نیاید هم رنگ رخت سمن نگیرد هم تنگ لبت شکر نیاید روزی که تو برنخیزی از…
جانا، شبی به کوی غریبان مقام کن
جانا، شبی به کوی غریبان مقام کن چون جان دهیم در کف پایت خرام کن داری به زیر غمزه و لب مرگ و زندگی تا…
جانا، روان کن راحتی، ای راحت جان همه
جانا، روان کن راحتی، ای راحت جان همه با ما همه تلخی مکن، ای شکرستان همه تو مست و غلتان تو به تو، زلف پریشان…
جانا، کرشمه تو ره عقل و دین زده ست
جانا، کرشمه تو ره عقل و دین زده ست فریاد ازان کرشمه که راهم چنین زده ست فتنه به گوشه های دو چشمت نهان شده…





