تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد
تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد بیچاره دلم را هدف تیر بلا کرد در خواب نبیند رخ آرام دگر بار هر دل…
تا شدم چشم آشنا با روی تو
تا شدم چشم آشنا با روی تو چشمه ها از من روان شد سوی تو بس که مویت در خیال من نشست در خیالم کین…
تا فراقت تاخت بر من بارگی
تا فراقت تاخت بر من بارگی ساختم با محنت و آوارگی دل ز ما بردی، زهی جان پروری خون ما خوردی، خهی غمخوارگی چار و…
تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند
تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند آه دودآلود ما آتش بر این عالم زند می خورم من خون به یاد لعل…
تا کی، ای مه روی، کین انگیختن؟
تا کی، ای مه روی، کین انگیختن؟ خون ما بر خاک عمدا ریختن تنگ بر بستن کمیت فتنه را در شکارستان عشق انگیختن کی روا…
تاب رخت آفتاب ناورد
تاب رخت آفتاب ناورد ذوق لب تو شراب ناورد آن خال چو ذره هوش من برد خشخاش تو هیچ خواب ناورد دل دعوی صابری همی…
تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفت
تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفت گر چه بر من ستم از شرح فزون خواهد رفت ترک من تاختن آورد برین جان خراب…
تا نظر سوی دو چشم تست یاران ترا
تا نظر سوی دو چشم تست یاران ترا کی بود پیکاری آن مردم شکاران ترا تا شدند اندر کشش دو چشم تو خنجز گذار شغلها…
ترا از وجه دل بردن ورای حسن آن باشد
ترا از وجه دل بردن ورای حسن آن باشد که دیگر خوبرویان را ندانم آن چنان باشد لبانت آن چنان بوسم که جانم بر لبان…
ترا به دین و دیانت درون بپاید راست
ترا به دین و دیانت درون بپاید راست که کارهاست چو دین و دیانت آید راست نماید ار کم خویشت فزون، مشو خوش، زانک یکی…





