تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست

تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست خاک پایت مردم چشم مرا چون تو توتیاست حاجت کحل الجواهر نیست آنکس را که نیست سرمه از…

Continue Reading...

تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی

تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دل…

Continue Reading...

تا دامن از بساط جهان در کشیده ایم

تا دامن از بساط جهان در کشیده ایم رخت خرد به کوی قلندر کشیده ایم ای ساقی، از قرابه فرو ریز می که ما خونابه…

Continue Reading...

تا رخ تو زلف ترا پیش کرد

تا رخ تو زلف ترا پیش کرد زلف تو مه را به پس خویش کرد چشم تو دی ملک جهان می گرفت مست شد آن…

Continue Reading...

تا دیده در جمال تو دیدن گرفته است

تا دیده در جمال تو دیدن گرفته است خونابه ها ز چشم چکیدن گرفته است مهر و مه است در نظرم کم ز ذره ای…

Continue Reading...

تا دل ز توام به غم نشسته

تا دل ز توام به غم نشسته جان در گذر عدم نشسته بر خاک در تو من مقیم مانند سگ حرم نشسته هر کس که…

Continue Reading...

تا ز خون ریختن آن غمزه ندامت نکند

تا ز خون ریختن آن غمزه ندامت نکند کس به راه غم او ذکر سلامت نکند آنچه بر بی گنهان می کند آن روی چو…

Continue Reading...

تا زید بنده غم عشق به جان خواهد داشت

تا زید بنده غم عشق به جان خواهد داشت سر به خاک ره آن سرو روان خواهد داشت ای پسر، عهد جوانیست، زکوتی می ده…

Continue Reading...

تا سرم باشد تمنای توام در سر بود

تا سرم باشد تمنای توام در سر بود پادشا باشم گرم خاک درت افسر بود روزگار از زلف تو بادا پریشان روز و شب تا…

Continue Reading...

تا شد ز مطلع غیب خورشید حسن طالع

تا شد ز مطلع غیب خورشید حسن طالع عشاق بینوا را مسعود گشت طالع ما از جهان ملولیم از خویش و غیر فارغ گشته به…

Continue Reading...