به خوبی همچو مه تابنده باشی
به خوبی همچو مه تابنده باشی به ملک دلبری پاینده باشی من درویش را کشتی به غمزه کرم کردی، الهی زنده باشی جفا کم کن…
به خود مبین که چو روی من آفتابی هست
به خود مبین که چو روی من آفتابی هست به من نگر که چو من در جهانی خرابی هست؟ ز روشنی رخ تو گر به…
به دست باد، کان سو جان فرستم
به دست باد، کان سو جان فرستم مرا بویی ست آخر آن فرستم اگر خود تیر بر جانم گشایی به استقبال تیرت جان فرستم به…
به دیدنت که من خو گرفته می آیم
به دیدنت که من خو گرفته می آیم بکش به غمزه که بر خویش می نبخشایم چو بهر دیدن روی خودم بخواهی کشت به خشم…
به دیده و دل من دوست خانه میطلبد
به دیده و دل من دوست خانه میطلبد چرا در آتش و آب آشیانه میطلبد؟ زبان بسوخت ز آه و ز بهر شرح فراق لبم…
به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارم
به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارم کزان نظر به سوی دیگری به بار آرم چه وقت بود که افتاد به تو آم…
به راه عشق سلامت چگونه در گنجد؟
به راه عشق سلامت چگونه در گنجد؟ زهی محال که در شوق خواب و خور گنجد چو تیر غمزه گشاید رفیق تیرانداز نه دوستی بود…
به رخ خاک درت رفتیم و رفتیم
به رخ خاک درت رفتیم و رفتیم دعای دولتت گفتیم و رفتیم ز روی خویش کردی دور ما را چو گیسویت برآشفتیم و رفتیم جفاهای…
به سالی کی چنین ماهی برآید؟
به سالی کی چنین ماهی برآید؟ وگر آید، ز چه گاهی برآید ز رخسارش ز حسن جعد مشکین کجا از تیره شب ماهی برآید؟ اگر…
به ره جولان که دی سلطان من زد
به ره جولان که دی سلطان من زد سنان در سینه ویران من زد خوشم کاندر پیش می رفتم، اسپش لگد بر جان بی سامان…





