بنگر که اشک دامن ما چون گرفته است

بنگر که اشک دامن ما چون گرفته است کو تیغ غمزه ای که مرا خون گرفته است زلفش به دیده، مشت خیالش به طرف چشم…

Continue Reading...

به باغ سایه ابرست و آب در سایه

به باغ سایه ابرست و آب در سایه ازین سبب من و جانان و خواب در سایه به سایه خفته بدم دی که یارم آمد…

Continue Reading...

به بالین غریبانت گذر نیست

به بالین غریبانت گذر نیست ز حال مستمندانت خبر نیست ز تو پروای هستی نیست ما را ترا پروای ما گر هست و گر نیست…

Continue Reading...

به بام خویش چو آن ماه کج کلاه برآید

به بام خویش چو آن ماه کج کلاه برآید نفیر و ناله من بر سپهر و ماه برآید نگه تو داریش از سوز جان خلق،…

Continue Reading...

به بت نمای مرا ره، اگر به دین نتوانی

به بت نمای مرا ره، اگر به دین نتوانی به مهرکش سگ خود را، اگر به کین نتوانی گهم نوازی، گاهی بود که تیغ برانی…

Continue Reading...

به پیران سر به کوی عاشقی رندانه خواهم شد

به پیران سر به کوی عاشقی رندانه خواهم شد به سودای پری رویی ز سر دیوانه خواهم شد چنین کاندر زبان خلقی گرفتندم به بیهوده…

Continue Reading...

به جان رسیدم و از دل خبر نمی یابم

به جان رسیدم و از دل خبر نمی یابم وز آن که نیز دلم برد اثر نمی یابم از این دو دیده بی خواب شب…

Continue Reading...

به چشمم تا خیال لعل آن قصاب می‌گردد

به چشمم تا خیال لعل آن قصاب می‌گردد دمادم در اشک من به خون ناب می‌گردد دمادم سجده می‌آرم من بیدل به هر ساعت خیال…

Continue Reading...

به چشم تر دمی کاندر دل بریانش می‌دارم

به چشم تر دمی کاندر دل بریانش می‌دارم وی اندر خواب و من نزدیک خود مهمانش می‌دارم خیال زلف او را رنجه می‌سازم، بیا، ای…

Continue Reading...

به چه کار آیدم آن دل که نه در کار تو آید؟

به چه کار آیدم آن دل که نه در کار تو آید؟ گل در آن دیده هزاران که نه بر خار تو آید آنچه من…

Continue Reading...