باز با خویش گهی هم سخنش خواهم دید
باز با خویش گهی هم سخنش خواهم دید یا نگاهی به سوی خویشتنش خواهم دید زان من بود گهی او که بدانگونه که بود هم…
باز باد صبح بوی آشنایی می دهد
باز باد صبح بوی آشنایی می دهد آب چشم مستمندان را روایی می دهد بین که چندین زاهد از خلوت برون خواهد افتاد باد را…
باز برقع بر رخ چون ماه بربستی نقاب
باز برقع بر رخ چون ماه بربستی نقاب گوییا در زیر ابری رفت ناگه آفتاب همچو لاله داغ دارم بر دل از هجران تو شد…
باز بر خونم کمر بربسته ای
باز بر خونم کمر بربسته ای وان دو ابروی سر بر بسته ای من میان بر بستنت را بنده ام موی را گویی کمر بر…
باز بوی گل مرا دیوانه کرد
باز بوی گل مرا دیوانه کرد باز عقلم را صبا بیگانه کرد بازم از سر تازه شد مستی عشق بس که بلبل ناله مستانه کرد…
باز به خون خلق شد چشم جفانمای تو
باز به خون خلق شد چشم جفانمای تو عمر اگر وفا کند جان من و جفای تو نیست امید کز توام یک گل بخت بشگفد…
باز بهر جان ما را ناز در سر میکنی
باز بهر جان ما را ناز در سر میکنی دیده بیننده را هردم به خون تر میکنی گر چو مویم میکنی، بهر عدم هم دولت…
باز ترک مست من آهنگ بازی میکند
باز ترک مست من آهنگ بازی میکند کس نکردهست آنکه آن ترک طرازی میکند زلف او را سر به سر عالم به مویی بسته شد…
باز خدنگ شوق زد عشق در آب و خاک ما
باز خدنگ شوق زد عشق در آب و خاک ما نطع حریف پاک شد دامن چشم پاک ما هر طرفی و قصهای، ورچه که پوشم…
باز جانا، آتش شوق تو در جان جا گرفت
باز جانا، آتش شوق تو در جان جا گرفت خانه صبر از غمت سر تا به سر سودا گرفت سرو نازم رقص رقصان دی درآمد…





