آنچه بر جان من ز غم رفته‌ست

آنچه بر جان من ز غم رفته‌ست همه از دست آن صنم رفته‌ست می‌نویسد به خون من تعویذ چه توان کرد، چون قلم رفته‌ست پای…

Continue Reading...

آنچه یک چند آب حیوان کرد

آنچه یک چند آب حیوان کرد لب لعلت هزار چندان کرد چون بدید آفتاب رنگ لبت لعل را زیر سنگ پنهان کرد ابر از رشک…

Continue Reading...

آنچه بر خرمن گل باد سحرگاه کند

آنچه بر خرمن گل باد سحرگاه کند زلف تو با شب و رخسار تو با ماه کند از خیالت شب عاشق به درازی بگذشت رفتن…

Continue Reading...

آنکه از جان دوست تر می دارمش

آنکه از جان دوست تر می دارمش گر مرا بگذاشت من نگذارمش دل بدو دارم ز من رنجید و رفت می دهم جان تا مگر…

Continue Reading...

آنکه برده ست دلم زلف پریشان اینست

آنکه برده ست دلم زلف پریشان اینست آنکه کشته ست مرا نرگس فتان اینست آمد آن سرو خرامان و به خاکم بنشست وه که با…

Continue Reading...

آنکه جان گویند خلقی، آن تویی

آنکه جان گویند خلقی، آن تویی وانکه شیرین تر بود از جان تویی شهر دل ویران شد از بیداد تو ورچه ویران تر شود، سلطان…

Continue Reading...

آنکه دلم شیفته روی اوست

آنکه دلم شیفته روی اوست شیفته تر می کندم این چه خوست؟ دوش بگفتم که دهانیت نیست گفت که بسیار درین گفتگوست به که رخ…

Continue Reading...

آنکه مرا در دل است گر به کنار آمدی

آنکه مرا در دل است گر به کنار آمدی کسی ستم روزگار بر من زار آمدی یار ز دستم برفت، کار ز دستم نماند کار…

Continue Reading...

آنکه هر شب به دلم آید و جایی بکند

آنکه هر شب به دلم آید و جایی بکند چه شود روزی، اگر یاد گدایی بکند شهر شوریده و او رو ننماید، چه نکوست؟ من…

Continue Reading...

آنکه مزاج دلش باز ندانم که چیست

آنکه مزاج دلش باز ندانم که چیست رفتن او کشتن است، باز ندانم که چیست این منم از پشت کوژ چنگ حریفان عشق زار بنالم،…

Continue Reading...