رخسار تو خورشید جهان افروز است
رخسار تو خورشید جهان افروز است گیسوی تو تیره شام مشک اندوز است ابروی تو در میان هلالی ست مگر کز یک سویش شب و…
در وادی عشق اگر طلب باید کرد
در وادی عشق اگر طلب باید کرد آسایش و راحت از تعب باید کرد با شادی و خرمی غمین باید بود با غصه و اندوه…
رفتی بسر عشق تو پاینده هنوز
رفتی بسر عشق تو پاینده هنوز از دست غم تو دل پراکنده هنوز تو جان منی و بی تو ای جان جهان شرمم بادا که…
روزم گذرد بغم که شب کی آید
روزم گذرد بغم که شب کی آید شب منتظرم که روز رخ بنماید زین روز و شبم عقده ز دل نگشاید روزی دگر و شبی…
روی تو نگاه خویش دیدن نتوان
روی تو نگاه خویش دیدن نتوان وز دیدن تو طمع بریدن نتوان کی دیده ببیندت که در دیده ی من تو نوری و نور دیده…
زانجا که نگاهش بمن افتاد رود
زانجا که نگاهش بمن افتاد رود وز پی رومش چو آن پریزاد رود صیاد نگر که میگریزد از صید وین صید ببین کز پی صیاد…
ساقی کامشب نشاط انگیخته است
ساقی کامشب نشاط انگیخته است زین باده که در ساغر ما ریخته است غم سوزد و عمر سازد افزون گویی با آب حیات آتش آمیخته…
سر گر نه بپای اوست بی تن خوشتر
سر گر نه بپای اوست بی تن خوشتر پا گر نه براه او بدامن خوشتر آن ره که نه سوی اوست گمگشته نکوست آن سوی…
سد بار خراب و باز آباد شدیم
سد بار خراب و باز آباد شدیم ای بس که غمین شدیم و بس شاد شدیم تا در کنف قید تو بردیم پناه ازکش مکش…
سر نیست که خم ز بار احسان تو نیست
سر نیست که خم ز بار احسان تو نیست یا گوی صفت در خم چو گان تو نیست جز دست فنا که تا ابد کوته…





