بزم طرب آخر شد و پایان شب است
بزم طرب آخر شد و پایان شب است با نغمه ی چنگ و نی نویدی عجب است شب رفت و صباح دولت اندر عقب است…
پایی که بجان هر قدمی نقشی بست
پایی که بجان هر قدمی نقشی بست زلفی که دلی از آن بهر تارش بست دردا نگذارد که بدان سایم رخ آوخ نپسندد که بدان…
پیوند غمت تا بدل و جان بستم
پیوند غمت تا بدل و جان بستم از دل ببریدم وز جان بگسستم اندوه تو را چه شکر گویم کزوی از شادی و اندوه دو…
تا چند ز گیسوان گره بگسستن
تا چند ز گیسوان گره بگسستن وز خشم با بروان گره بر بستن با عجز خود آزموده ام خشم ترا آخر تو شوی خسته ازین…
جانی که اسیر دست هجران دارم
جانی که اسیر دست هجران دارم خواهم که فدای پای جانان دارم ای کاش بدا منش در آرم روزی دستی کامشب سوی گریبان دارم
خواهی که کشی خنجر و زارم بکشی
خواهی که کشی خنجر و زارم بکشی از کرده مرا که شرمسارم بکشی سد بار فزون چو بیگناهم کشتی یکره چه شود گناهکارم بکشی
در بادیه ی عشق قدم محرم نیست
در بادیه ی عشق قدم محرم نیست آنجا که وجود است، عدم محرم نیست تا دوست نگردی نشوی محرم دوست درنامه ی عاشقان قلم محرم…
در حضرت دوست خسته جانی خوشتر
در حضرت دوست خسته جانی خوشتر آسوده دلی و بیزبانی خوشتر گفتم دانم که من چه حد نادانم گفتا این نیز اگر ندانی خوشتر
در هجر تو گر دمی بکامم باشد
در هجر تو گر دمی بکامم باشد در وصل تو زندگی حرامم باشد بی لعل لبت گر هوس باده کنم خون دل خویشتن بجامم باشد
در کار جهان نیستی از هستی به
در کار جهان نیستی از هستی به بی دانشی و بیخودی و مستی به جویم ز چه برتری که از بام جهان باید چو فتاد…





