آن دست که بود کوته از زلف تو باز
آن دست که بود کوته از زلف تو باز بشکست و شکسته بهتر آن زلف دراز در گردن من چرا بباید بستن دستی که نبود…
آن بخت نداریم که فرزانه شویم
آن بخت نداریم که فرزانه شویم مقبول به کعبه یا به بتخانه شویم برخیز که باز سوی میخانه شویم جامی بزنیم و مست و دیوانه…
آنان که زجام عشق مدهوش شدند
آنان که زجام عشق مدهوش شدند از خاطر خویشتن فراموش شدند از بهر شنیدن همه تن گوش شدند بستند لب از حدیث و خاموش شدند
ای خاک در دولت دارای جهان
ای خاک در دولت دارای جهان بی زحمت خاکبوس ما شاد بمان تنهای قوی بینی و سر های بلند گو یک سر افکنده نباشد بمیان
ای خواجه ی جان وای خداوند دلم
ای خواجه ی جان وای خداوند دلم از یاد تو بیشتر ز رویت خجلم از من بحلی هر چه کنی یا نکنی ای وای بمن…
ای ساقی بخت جام نصرت برگیر
ای ساقی بخت جام نصرت برگیر ای شاهد دولت از ظفر زیور گیر ای چرخ ببر زمان غم را زمیان از دور زمانه یک زمان…
ای دوست گداز یار بیگانه نواز
ای دوست گداز یار بیگانه نواز نازی زتو و جهان جهان عجز و نیاز آتش بدلم زنی و گویی که مسوز بینی که همی سوزم…
ای عشق آخر سخن پذیرت دیدم
ای عشق آخر سخن پذیرت دیدم آسوده و عاجز و فقیرت دیدم چل سال همی لاف شنیدم از تو آخر در دست عقل اسیرت دیدم
ای عشق تو راحت دل و جان بودی
ای عشق تو راحت دل و جان بودی در پیش تو هر مشکلی آسان بودی میخواندندت کفر و تو ایمان بودی میگفتندت درد و تو…
ای عشق آخر سخن گذارت کردم
ای عشق آخر سخن گذارت کردم آسوده و عاجز و نزارت کردم چهل سال شنیده ام ز تو لاف و گزاف آخر دردست عقل خوارت…





