دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش
دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش او از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش گفتا چه شد…
در پیش بیدلان جان، قدری چنان ندارد
در پیش بیدلان جان، قدری چنان ندارد آری کسی که دل داد پروای جان ندارد پرسی ز من که دارد؟ زان بینشان نشانی هر کس…
دل عشاق روا نیست که دلبر شکند
دل عشاق روا نیست که دلبر شکند گوهری کس نشنیده است که گوهر شکند بر نمیدارم از این در سر خویش ای دربان صد ره…
دل بوی او سحر ز نسیم صبا شنید
دل بوی او سحر ز نسیم صبا شنید تا بوی او نسیم صبا از کجا شنید بیگانه گفت اگر سخنی در حقم چه باک این…
دل من ز بیقراری چو سخن به یار گویم
دل من ز بیقراری چو سخن به یار گویم نگذاردم که حال دل بیقرار گویم شنود اگر غم من نه غمین نه شاد گردد به…
دو چشمم خون فشان از دوری آن دلستانستی
دو چشمم خون فشان از دوری آن دلستانستی که لعلش گوهرافشان، سنبلش عنبر فشانستی چسان خورشید رویت را مه تابان توان گفتن که از روی…
رسید یار و ندیدیم روی یار افسوس
رسید یار و ندیدیم روی یار افسوس گذشت روز و شب ما به انتظار افسوس گذشت عمر گرانمایه در فراق دریغ نصیب غیر شد آخر…
رفتی و دارم ای پسر بی تو دل شکستهای
رفتی و دارم ای پسر بی تو دل شکستهای جسمی و جسم لاغری جانی و جان خستهای میشکنی دل کسان ای پسر آه اگر شبی…
روز و شب خون جگر میخورم از درد جدایی
روز و شب خون جگر میخورم از درد جدایی ناگوار است به من زندگی ، ای مرگ کجایی چون به پایان نرسد محنت هجر از…
روز وصلم به تن آرام نباشد جان را
روز وصلم به تن آرام نباشد جان را که دمادم کند اندیشه شب هجران را آه اگر عشوه گریهای زلیخا سازد غافل از حسرت یعقوب…





