مجوی چشمه حیوان به جان طلب لب دوست
مجوی چشمه حیوان به جان طلب لب دوست نه خضر زنده آب بقاست زنده اوست زشب که بس بسرم کوفت نوبتی فراق دهل صفت نبود…
محتسب چند ز کین شیشه ما میشکنی
محتسب چند ز کین شیشه ما میشکنی شرم کن از می اگر رحم به ما مینکنی دل ما شیشه ما عشق ازل باده او حرم…
محراب نخواهم خم ابروی تو دارم
محراب نخواهم خم ابروی تو دارم زُنّار نبندم شکن موی تو دارم زاهد به حرم نازد و راهب به کلیسا من فارغم از این دو…
محرمی کو که بگویم غم دیرینه دل
محرمی کو که بگویم غم دیرینه دل در حضورش ببرم زنگ زآئینه دل پس از این با که شمارم غم ایام فراق گفته بودم بصبا…
محکی در میان دشمن و دوست
محکی در میان دشمن و دوست نیست جز دل ازو بجو که نکوست دل چو آئینه کن ززنگ بری تا ببینی خلاف دشمن و دوست…
مخمور سروریم کجائی می غم های
مخمور سروریم کجائی می غم های مردیم بامید وفا جور و ستم های گر رشحه باران نبود شعله برقی از من مگذر غافل ای ابر…
مدتی بستم لب از گفتار عشق
مدتی بستم لب از گفتار عشق تا نگویم با کسی اسرار عشق لاجرم سر انا الحق فاش شد میروم منصور وش بر دار عشق عاشق…
مدتی بود که دور از در جانان بودم
مدتی بود که دور از در جانان بودم دور از آن روح ران صورت بیجان بودم صرف شد عمر درازم همه در ظلمت هجر خضر…
مدتی شد که زیاران سر دوری داری
مدتی شد که زیاران سر دوری داری ما نداریم شکیب از تو صبوری داری خود تو شمعی نبود شمع زپروانه نفور از عنادل زچه ای…
مدد ای عشق که از عقل در آزارم من
مدد ای عشق که از عقل در آزارم من رحمتی کن برهانم که گرفتارم من خیز اقبال کن ای ساقی مستان با جام که زهشیاری…





