دوست بیدوست بگلشن بتماشا نرود
دوست بیدوست بگلشن بتماشا نرود گو سکندر سوی ظلمات بتنها نرود چون بگیسوی تو منسوب بود شام فراق به که ناید سحر و این شب…
دوست میدارم که گیرم دلبری
دوست میدارم که گیرم دلبری پاکدامن شاهدی جنگ آوری دادخواهان روز حشر از دست تو داوری دارند و تو خود داوری ملک دل چشمت گرفت…
دوستان زود از این شهر کناری گیرید
دوستان زود از این شهر کناری گیرید غیر شیراز ره شهر و دیاری گیرید جز زیان سود که دیده است زکار دوران گر توانید از…
دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنید
دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنید زآن می کهنه بیارید و زنو ساغر زنید دست افشان پای کوبان بذله سنج و نغمه خوان چشم بگشائید…
دوش با باد دمی شکوه زهجران کردم
دوش با باد دمی شکوه زهجران کردم باد را از نفسی آتش سوزان کردم آتش از شرح غمت در نی کلکم افتاد من چرا شیر…
دوستت گر دست داد اندیشه دشمن مکن
دوستت گر دست داد اندیشه دشمن مکن تیر دلدوز نظر را غیر جان جوشن مکن پیر کنعان را بگو یوسف عزیز مصر شد خویشتن را…
دوش بی شمع جمالت بزم عیش افروختم
دوش بی شمع جمالت بزم عیش افروختم عود وش از یاد زلفینت بر آتش سوختم چون صدف دیده بدامان ریخت در شام فراق آن گهرهائی…
دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد
دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد باز میگشت چو میگفتم جانان آمد کردم از دیده هدف ناوک دلدوز تو را ناگهان تیر…
دوش بیما صنما ساغر صهبا زدهای
دوش بیما صنما ساغر صهبا زدهای نوش بادت می دوشینه که بیما زدهای می گلرنگ پسندیده بود خاصه بهار سخن اینجاست که اینجا نه دگر…
دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانهای
دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانهای آشنا دیدم به خود زآن نشئهٔ هر بیگانهای ذکر تسبیح ملک در گوش من افسانه بود اندر آن…





