خیز ای کمند آه و در زلف او درآویز
خیز ای کمند آه و در زلف او درآویز او را بخویشتن کش با او دمی درآویز هر چند بزم عامست و آنشمع زیب محفل…
خیز و بیار زآن خط و لعلم تو مشک و می
خیز و بیار زآن خط و لعلم تو مشک و می خضرم بکن که خضر از این روست سبزحی گریان شده است ابر چو مجنون…
خیل ترکان چو بشهر از پی یغما آیند
خیل ترکان چو بشهر از پی یغما آیند نه نهان از نظر خلق که پیدا آیند هست در قتل خطا گردیتی اندر شرع چو دیت…
خیزید و به می دفتر پرهیز بشویید
خیزید و به می دفتر پرهیز بشویید حرفی به جز از زمزمه عشق مگویید ای بوالهوسان نقش حقیقت ندهد رنگ این نقش بتان را زدل…
خیمه را لیلی چو بالا میکند
خیمه را لیلی چو بالا میکند از چه مجنون رو به صحرا میکند سرو مایل از دو جانب او به غیر تا چرا او میل…
داد اجازه بر سخن آن لب نوشخند را
داد اجازه بر سخن آن لب نوشخند را باش که پسته بشکند باز رواج قند را تا نرسد بدامنت گرد ملالتی زما خاک شدیم در…
خیمه زد لیلی گلی باز به طرف گلزار
خیمه زد لیلی گلی باز به طرف گلزار ابر چون دیدهٔ مجنون به چمن شد خونبار تا ببندد درِ این فصل دکان عطاران باز کن…
دارد قرابتی دل من با دهان تو
دارد قرابتی دل من با دهان تو دارد شباهتی تن من با میان تو گویی که این دو بده یکی نقطه از ازل یک نیمه…
داده دو ترک تو صلا باز سپاه ناز را
داده دو ترک تو صلا باز سپاه ناز را تا که بخاک و خون کشد عاشق نو نیاز را آهوی دشت عشق را شیر اسیر…
دارم بسر زباده دوشین بسی خمار
دارم بسر زباده دوشین بسی خمار ساقی بجان پیر خرابات می بیار عاشق بگو وضو نکند جز بخون دل خواهد اگر بکعبه ی یارش دهند…





