از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرا
از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرا این چشم شوخ تا چه بیارد بسر مرا زین سان که جلوه میکند آن مغبچه بدیر…
از سر چو کله در برم آن ترک براندازد
از سر چو کله در برم آن ترک براندازد هر کس نظری دارد در پاش سراندازد بی دیده نمیبیند رخسار نگارین را هر کو بصری…
از سر کوی تو هرکو به سلامت میرفت
از سر کوی تو هرکو به سلامت میرفت خود به پیش و ز پیش خیل ملامت میرفت خضر از میکده چون رفت پی آب حیات…
از شعله آه من جهان سوخت
از شعله آه من جهان سوخت تنها نه زمین که آسمان سوخت این آتش و آب دیده و دل هم وهم بشست و هم گمان…
از عالمش چه غم که خداوند یار اوست
از عالمش چه غم که خداوند یار اوست کون و مکان همه بکف اختیار اوست بحر حقیقتی که جهان غرقهٔ ویند چون بنگری به چشم…
از شوق گل رویت رفتم به گلستانها
از شوق گل رویت رفتم به گلستانها همرنگ رخت یک گل نشکفته به بستانها از خار جفا بلبل مجروح ببوی گل گلچین به طرب از…
از غمره تو ترک کند کسب رهزنی
از غمره تو ترک کند کسب رهزنی زلفت به بت فکنده لباس برهمنی زلفت به پیش خط تو خم گشته آنچنانک خیره بتو جوان نگرد…
از فلک عقد ثریاست که بر خاک آویخت
از فلک عقد ثریاست که بر خاک آویخت یا مگر خوشه انگور که از تاک آویخت ملک از آه من افروخت چراغ ار نه زچیست…
از که آوردی ای صبا پیغام
از که آوردی ای صبا پیغام کز توام بوی جان رسد بمشام غمزه کافرش مسلمان شد یا بود باز رهزن اسلام ترک او کرده ترک…
از که نالم که چنین یا که چنان با ما کرد
از که نالم که چنین یا که چنان با ما کرد نَفسِ خودکامِ هوسپیشه مرا رسوا کرد موج شهوت ز ازل کشتی عشقت بشکست جست…





