در دیر مغان مغبچگان چالاک
در دیر مغان مغبچگان چالاک کردند مرا به باده مست و بی باک مخموریم افکند چو بر خاک هلاک وانگه نگرفتند به می خرقه چاک
در روز جدایی غم دلسوز وداع
در روز جدایی غم دلسوز وداع وان آتش هجر شعله افروز وداع صد غصه مهلک غم اندوز وداع نابود نمودند مرا روز وداع
در عشق مباش پیش رندان گستاخ
در عشق مباش پیش رندان گستاخ چون بنده بود به نزد سلطان گستاخ از دوست چو وصل یافت نتوان گستاخ عاقل به ادب باشد و…
در دیر گرت هواست نوشیدن می
در دیر گرت هواست نوشیدن می با مغبچگان بلحن چنگ و دف و نی ممکن نبود اگر چه باشم جم و کی بی همت پیر…
در فصل خزان برگ رزان ای ساقی
در فصل خزان برگ رزان ای ساقی شد کارگه رنگرزان ای ساقی زان می که خوری دهم ازان ای ساقی تا نوشم از آن مزان…
رفتی و بچشمم از تو تابست هنوز
رفتی و بچشمم از تو تابست هنوز چشمم ز خیال تو پرآبست هنوز تن زاتش عشق تو کبابست هنوز باز آ که دل از غمت…
رفتی و دل از غمت فگارست هنوز
رفتی و دل از غمت فگارست هنوز وز شوق تو چشمم اشکبارست هنوز واگرد که جان ز هجر زارست هنوز باز آی که دل در…
در غربتم افتاده ز هجران حبیب
در غربتم افتاده ز هجران حبیب از شدت ضعف گشته با مرگ قریب یاری نه که آرد بسر خسته طبیب زاری نه که جوید کفن…
دل نیست که در زلف پریشان تو نیست
دل نیست که در زلف پریشان تو نیست جان نیست که سرگشته هجران تو نیست گویی که دلت زان منست آن تو نیست جان آن…
دیدند یکی قلندر فقراندیش
دیدند یکی قلندر فقراندیش از منزل و خانمانش دوری شده کیش گفتند که پیوسته کجایی درویش گفتا که درون خرقه کهنه خویش





