من که دُردیکش آن مغبچه خمارم
من که دُردیکش آن مغبچه خمارم جام جم کهنه سفال در او پندارم بزم او حلقه جمعیت مخصوصان است من که مردودم و آشفته نباشد…
من که مخمور سحرگاه به میخانه روم
من که مخمور سحرگاه به میخانه روم شام سرمست و غزلخوان سوی کاشانه روم روز از ساغر می چون که ببندم پیمان نا شده شب…
من که هردم ز فلک صد الم آید پیشم
من که هردم ز فلک صد الم آید پیشم غیر بیهوشی و مستی چه صلاح اندیشم؟ گر به زنار میان چست کنم عیب مدار من…
من هلاک از هجر و آن مه دلستان دیگران
من هلاک از هجر و آن مه دلستان دیگران زنده بودن کی توان ممکن به جان دیگران حال خود را کی بود خود عرضه دارم…
من و میل الف قامت آن حورسرشت
من و میل الف قامت آن حورسرشت بر سرم چون که قضا در ازل این حرف نوشت چشم دارم که دهد پیر مغان از سر…
منم که کنج خرابات خانقاه منست
منم که کنج خرابات خانقاه منست می صبوح زدن ورد صبحگاه منست نبسته تیره گی کفر کله بر سر دیر ز عشق مغبچه بر چرخ…
منکه دارم از مژه بر دیده چندین خار را
منکه دارم از مژه بر دیده چندین خار را جمله در چشمم نروبم گر در خمار را میفروش از لطف بنماید حریفان چاره چیست بهر…
من وز هجر مهی ناله و فغان هر شب
من وز هجر مهی ناله و فغان هر شب فغان و ناله رساندن بآسمان هر شب ز عشق تازه جوانی بگو چه گشت رسید هزار…
منم و میکده و مغبچه مست امشب
منم و میکده و مغبچه مست امشب هر دم از مستی او داده دل از دست امشب چون پری هر نفس از جلوه مستانه او…
منور است به روی تو دیده جانم
منور است به روی تو دیده جانم معطر است به بوی تو کنج احزانم ازان زمان که ترا یار خویش دانستم به یاریت که دگر…





