ماییم که بیتکلّفیها فن ماست
ماییم که بیتکلّفیها فن ماست در چار سوی گذشتگی مسکن ماست رندی و نظربازی و مستی و جنون ناموس هزار کار در گردن ماست
مرگم ز ره هلاک برمیدارد
مرگم ز ره هلاک برمیدارد وین خرمنِ پاک پاک برمیدارد دستم ز علایق بدن میگسلد یکباره مرا ز خاک برمیدارد
مشهور به عشق تو ستمگر گشتم
مشهور به عشق تو ستمگر گشتم حرف غم عشق تو مکرّر گشتم میناز که مثل تو ندیدم هر چند دفترچه حسن را سراسر گشتم
من داغ علی به هیچ مرهم ندهم
من داغ علی به هیچ مرهم ندهم خاک در او به آب زمزم ندهم خاک در او ذخیره دارم در چشم این خاک به خون…
نوروز شد و شکفت گلزار هوس
نوروز شد و شکفت گلزار هوس گفتن به تو ای معلّم هرزه نفس بر نوگل من جفا و بیرحمی بس گل را به قفس نگه…
نوروز شد و یار به من بست گرو
نوروز شد و یار به من بست گرو کز داغ کهن به دل نماند پرتو گفتم که ندارم چه شود پس گفتا خوش باش که…
هر چند کنی ز چرخ و انجم برهان
هر چند کنی ز چرخ و انجم برهان نتوان به خدا رسید جز از عرفان گر زیر و زبر، سواد روشن سازد بیمعنی قرآن نشوی…
هر چند که دل لبالب از نور خداست
هر چند که دل لبالب از نور خداست لیکن به مثل قطره کجا بحر کجاست؟ داند نظری کو به حقیقت بیناست کابینه اناالعکس اگر گفت؟…
هر چند که دور از درت میگردم
هر چند که دور از درت میگردم برگرد دل ستمگرت میگردم چون معنی دوری که به خاطر گردد دورم ز تو و گرد سرت میگردم
هر چند که کعبه راست فضلی کامل
هر چند که کعبه راست فضلی کامل در خاک نجف مرا به آید منزل در پیش من از کعبه نکوتر نجفست کان قبلة تن باشد…





