فیاض ازل که بزم هستی آراست
فیاض ازل که بزم هستی آراست جام سخن از می معانی پیر است تا تلخی می مذاق جان را نگزد از شکّر شکر خویش کردش…
فیّاض بیا که عشق بارت دادست
فیّاض بیا که عشق بارت دادست وز فتنه عقل زینهارت دادست مردانه بیا از سر هستی بگذر کاین دجله پر زور گذارت دادست
فیّاض دگر عشق عبارت دادست
فیّاض دگر عشق عبارت دادست توفیق رواج کار و بارت دادست کفّارة توبهای که کردی به خزان این توبه شکستن بهارت دادست
فیاض ترا لاف حرامست هنوز
فیاض ترا لاف حرامست هنوز طرز سخن تو ناتمامست هنوز شعر تو چو میوهای که نورس باشد رنگین شده است لیک خامست هنوز
فیّاض ز عقل سر به مستی بَر کُن
فیّاض ز عقل سر به مستی بَر کُن این ره بگذار و راه دیگر سر کن یک عمر ز زهد کله خشکی دیدی یک دم…
فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ
فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ زین بلهوسان کناره به صد فرسنگ من شیشه و این سگ روشان سنگدلند صورت نپذیرد الفت شیشه و سنگ
فیّاض کجایی که مرا حال خوشست
فیّاض کجایی که مرا حال خوشست در عشق ویم ماه خوش و سال خوشست در محنتم ایّام شب تیره نکوست در آتشم احوال پر و…
کی جانب هند روی نیکو آرم
کی جانب هند روی نیکو آرم من نیستم آنکه رو به هندو آرم از یک هندوی بخت خود دل تنگم در عالم هندوان چسان رو…
کردم برِ نامحرم اگر داد از تو
کردم برِ نامحرم اگر داد از تو داد از تو بتا و داد و بیداد از تو محتاج به محرمم چرا میکردی تا کار به…
گاهی ز نبی گه ز ولی میگویم
گاهی ز نبی گه ز ولی میگویم گه نادعلی سینجلی میگویم نُه پردة چرخ ترسم از هم بدرد چون از سر درد یا علی میگویم





