رمزی ز قضا و قدرت میگویم
رمزی ز قضا و قدرت میگویم وز مسئلة خیر و شرت میگویم تدبیر رهست از تو و لغزش از پا زین بحر شگرف این قدرت…
زرگر پسری که حسن ازو مینازد
زرگر پسری که حسن ازو مینازد در راه غمش عشق روان میبازد یکرنگی زر از آن کند مهر منیر در بوته مهر او مگر بگدازد
سرگشتة اوّلم به آخر نرسم
سرگشتة اوّلم به آخر نرسم درماندة باطنم به ظاهر نرسم با آنکه خیالی شدهام در غم تو داغم که چرا ترا به خاطر نرسم
سعی تو کلید قفل مشکل نشود
سعی تو کلید قفل مشکل نشود تقدیر به تدبیر تو باطل نشود گر هر دو جهان خواسته باشند چه سود چیزی که خدا نخواست حاصل…
شرعست سپهری که نیابی خطرش
شرعست سپهری که نیابی خطرش وز رجم نیابند شیاطین گذرش خورشید درو نبی و ماهست بتول اولاد نبی بروج اثنا عشرش
صد شکر که آن سرو چمن باز آمد
صد شکر که آن سرو چمن باز آمد وان ماه سفر کرده من باز آمد امروز مگر روز قیامت شده است کان جان ز تن…
صد شکر که آهوی ترا صید شدم
صد شکر که آهوی ترا صید شدم بر هم زن زهد و آفت شید شدم زلف تو مرا ز دین و دنیا برهاند در دام…
عشق است میی که ساقیش عرفانست
عشق است میی که ساقیش عرفانست بیدست و پیاله دل به دل گردانست فیّاض به درد عشق خو کن کاین درد درمان هزار درد بیدرمانست
عمری شده تا ز خیل مهجورانیم
عمری شده تا ز خیل مهجورانیم نزدیک نشستهایم و از دورانیم بیننده ز بس کمست، مانند عصا محتاج به دستگیری کورانیم
غم نیست گر از درد غم افتاده شوم
غم نیست گر از درد غم افتاده شوم غم آن باشد که از غم آزاده شوم هر لحظه از آن شکست دل پیوندم تا بهر…





