جانا چو گل شکفته بیشرم مباش
جانا چو گل شکفته بیشرم مباش بر هم زن نام و ننگ و آزرم مباش چون آینه روی دل به هر کس منما خورشید صفت…
چشمان تو در فتنهگری یکدلهاند
چشمان تو در فتنهگری یکدلهاند تاراجگر متاع صد قافلهاند خط تو غبار دارد از زلف مدام با آنکه چو بنگری ز یک سلسلهاند
جز مدح علی نمیتوانم گفتن
جز مدح علی نمیتوانم گفتن جز این گوهر نمیتوانم سفتن گر صیقل مدحش نبود گرد ملال ز آیینه دل نمیتوانم رفتن
چشم سیه یار نپرسی حالم؟
چشم سیه یار نپرسی حالم؟ بیمارم و یک بار نپرسی حالم؟ بیماران حال یکدگر میپرسند ای نرگس بیمار نپرسی حالم؟
چون برق نگاه تو به من میتازد
چون برق نگاه تو به من میتازد رخساره جان رنگ عدم میبازد گر نازش من به تست یارب چه عجب آیینه به آیینه نما مینازد
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود وز غمزه تبسم آشتی سیر شود تیر نگهش بال غضب بگشاید جوهر گره ابروی شمشیر شود
چون در شب معراج نبی همّت بست
چون در شب معراج نبی همّت بست بگسست ز نیستی به هستی پیوست او سایه ایزدست و اینست عجب کاین سایه به آفتاب همدوش نشست
چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن
چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن مردی نبود شکستن و وارستن سهلست شکست شیشه از سنگ ولی سخت است به سنگ خوردن و نشکستن
چون عقل قبولم نکند دردم من
چون عقل قبولم نکند دردم من چون نفس زبونم نکند مردم من عشقم که قبول طبع ناکس نشوم پیدا کن قدر مرد و نامردم من
خود را با ما چو دیده بستیم نمود
خود را با ما چو دیده بستیم نمود گردی بودیم چون نشستیم نمود در پرده آینه نهان بود رخش این چهره درست تا شکستیم نمود





